• img_108971_29cd67ff44e65433e62db004193a7d06
    پسرم !بیا … … ولی تو می آیی. می دانم که می آیی… خورشید از سینه دیوار، در حال غروب است. و چه پرتوهای آشفته ای! هنوز هم بی قراری دختر کوچک، آزارم می دهد. هنوز هم اندیشه کودکان پس از من؛… گریه های بعد از من؛… ناله های مظلومانه حیدر… امّا نه! چه می شود کرد؟! دیگر زمان موعود فرا رسیده است. دیوار تصویر این دو دهه سخت روزگار ... [ ادامه ]
  • night_harbor___leonid_afremov_by_leonidafremov-d3il5sq
    موعودا! دیرهنگامی است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره های اشتیاقت، سوخته ایم . باغ آرزوها به شوق بهارروی تو خزانها را می شمارد و چکامه های خونین شقایق را می نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سینه دارند; عروسان چمن جز به مژده جمال دلارایت سر زحجله عیش برنیارند; ای دست دست کردگار! معراج نشینی بگذار از پرده غیبت به درآی و رخسار ... [ ادامه ]
  • oil_painting_leonid_afremov_couple
    در جامعه امروزی که به عصر ارتباطات معروف است، داشتن یک وبسایت، مقوله ای عادیست، اما تفاوت بین داشتن یک وبسایت شکیل و سطح بالا و یک وبسایت معمولی بسیار زیاد است. گروه طراحی سایت و بهینه سازی وبسایت آی پی ام جی، با تجربه خود، این تفاوت را حاصل کرده و راهی نو و بی بدیل را برای کسانی که قصد مطرح شدن در این عرصه را دارند، گشاده ... [ ادامه ]
  • 26
    تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم  تست دوم تست دوم تست دوم تست دوم  تست دوم تست ... [ ادامه ]
  • amsterdam___leonid_afremov_by_leonidafremov-d3j3x23
    ما با طراحی و پیاده سازی وب سایت حرفه ای و کاملا اختصاصی نیاز شما را برآورده خواهیم کرد. تجربه ما طراحی وب به ما این امکان را می دهد تا بتوانیم با شناخت نیازهای شما بهترین وب سایت را با بالاترین استاندارد ممکن پیاده سازی کنیم . آنچه که ما به شما قول خواهیم داد : استفاده از تکنیکهای روز در طراحی وب سایت ، پشتیبانی و پاسخگویی ۲۴ ... [ ادامه ]
تست تست تست
نوشته شده توسط | خرداد ۱۷, ۱۳۹۲ ، ساعت ۱۶:۳۸:۲۸
img_108971_29cd67ff44e65433e62db004193a7d06

پسرم !بیا …

… ولی تو می آیی. می دانم که می آیی… خورشید از سینه دیوار، در حال غروب است. و چه پرتوهای آشفته ای!
هنوز هم بی قراری دختر کوچک، آزارم می دهد. هنوز هم اندیشه کودکان پس از من؛… گریه های بعد از من؛… ناله های مظلومانه حیدر…
امّا نه! چه می شود کرد؟! دیگر زمان موعود فرا رسیده است. دیوار تصویر این دو دهه سخت روزگار را، چه واضح، زیبا، گسترده، و چه غریبانه،… نشانم می دهد! آه! این روزها عجب دردی در پهلویم پیچیده! بازوانم عجیب تیر می کشد. نگاه می کنم. به راستی وقتی پدرم، رسول اللَّه این دیوار را بنا می کرد؛ روزی که این خانه را برای من و علی می ساخت؛ آیا گمان می کرد؟ اصلاً فکرش را می کرد که روزگاری قاب دیدگان فاطمه اش، تا آخرین لحظه پرواز، همین باشد؟ همین دیوار ساده امّا مرموز!؟… خوب که خیره می شوم، تصویرهای زیادی از آن عبور می کند.
همین چند هفته پیش، پشت این دیوار، چه اتفّاقات بزرگی که نیفتاد! چه حادثه های مهیبی که رخ نداد!
این سوی دیوار، من بودم و علی و جسد پیغمبر. آن سوی دیوار، مردم بودند و سقیفه. مردم بودند و نسیان. جنازه پیغمبرشان را در دست ما رها کردند. رفتند و خودسرانه و مستکبرانه، دیگران را به جای ما نشاندند.
همین چند هفته پیش، همین چند روز قبل، این سوی دیوار، من بودم و محسن چهارماهه. و آنسو… اوبود و لگد… او بود و آتش… همین چند روز پیش، همین چند ساعت قبل، این طرف من بودم و گریه هایی بی امان. آن طرف مردم بودند و پیغامی زخم انگیز؛ که: »یا شب عزاداری کن یا روز!…«.
آرام جانم! با این همه خوشحالم که کم کم لحظه های وداع فرا می رسد. این را فضّه بیشتر از هر کسی می فهمد. و اینک زیباترین لحظات خلوت من و تو. فضّه را صدا می زنم: »فضّه! ساعتی مرا با خویش تنها بگذار، تا با خدای خود از رنجی که از این امّت کشیده ام، بگویم. تا از پروردگارم بخواهم بر امّت پدرم رحم کند. فرزندانم را صبری بزرگ عطا فرماید… و موعود آخرینم، مهدی منتظرم را هر چه زودتر، برای نجات قرآن برساند… فضّه! بعد از ساعتی برگرد. اگر جوابت را ندادم، بدان که خداوند مرا حاجت روا، کرده است… و سلام مرا به مولای مظلوم علی(ع) برسان!…«.
این فرصت را نباید از دست داد. ثانیه های گرانباری است. با تو سخن می گویم و با تو وصیت می کنم. حالا بیشتر از همیشه زندگی ام احساست می کنم. و چه حسّ قشنگی! دوستت دارم. مثل محبّتی که به حسنین… نه! به زینب کوچک؟… نه! به علی؟! نه!… به رسول اللَّه؟!… نه! نه! نه! مثل هیچ کدام. تو را جدای از همه چیز و همه کس،… تو بوی فرداهای دور از دست، فرداهایی بلند و وسیع،… تو بوی غربت آل اللَّه را در خود داری…
آه!… به دیوار و روبرو نگاه می کنم. تصویر آن سوی دیوار آرامم نمی گذارد. یعنی کوچه های متروک هاشمی؛ دستهای بسته امیر مؤمنان،… غلاف شمشیر قنفذ، و حرکت به سوی مسجد. آن هم چه حرکتی! چه مسجدی! کدام علی؟ منبر پدرم بر خویش می لرزید، و کوههای مدینه به ناله درمی آمدند.
اکنون فضّه مرا با کوله ای از خاطرات پریشان، مقابل این دیوار پر ماجرا، تنها گذاشته، تا با تو سخن بگویم، با تو، تویی که آمدنت را انبیا الهی مژده داده اند؛ تویی که رسیدنت را تولّد هر نوزادی گواهی می دهد.
صدایی نمی شنوی!؟ صدای گریه کودکانه زینب: »فضّه! می خواهم مادرم را ببینم!«
– آرام باش؛ عزیز دلم! مادر دارد استراحت می کند!
– فضّه! آسمان مدینه به خون نشسته… فضّه! فضای سهمگینی بر زمین سایه افکنده… می ترسم. فضّه! غم سنگینی بر دلم نشسته! می ترسم مادر از خدا، طلب مرگ کرده باشد!…
و صدای گریه حسنین در ناله های زینب کوچک، گم می شود. آه!… چه دردی به جان پهلویم افتاده… آه… بازوانم… شانه هایم… دستانم…
انگار تصویر تازه ای بر دیوار نقش بسته. امّا چشمانم کم کم بی سو می شود. دعا کن، تماشای این آخرین تصاویر را تاب بیاورم. دو کودک… نه. نه… دو مرد زخمی به طرف مسجد می دوند: »پدر!… پدر!… به خانه بیا! مادر!… ما…در« تو می آیی.
می دانم که می آیی. بوی سبز حضورت پیش از خلقت ما، در آفرینش پیچیده بود. تو می آیی و انتقام بی پناهی عشق را می گیری!… اکنون فرشتگان را از عالم بالا به استقبالم فرستاده اند. عطر عروج در اتاق کوچکم جاری می شود و تصاویر مانده بر دیوار،… کم کم تار می گردد. صدای گامهای لرزان علی در دل کوچه می پیچد. و فریادهای شیونی که حادثه را احساس کرده اند.
روزنه ای رو به ملکوت، باز هم میعادگاه جبرئیل می شود. ولی این مرتبه، این جبرئیل نیست که بالهای گسترده و کرّوبی اش را بر سرم پهن می کند. این بار فرشته ای می رسد که چند هفته پیش نیز، به این خانه مشرّف شده بود. فرشته ای که تنها نزول کرد و با پدرم عروج یافت. اکنون نیز آمده است، و چه آمدنی! از سقف، او می رسد و از در علی سرآسیمه. فضّه در را گشوده است!… خدای من!… دیوار روبه رو چقدر کمرنگ می شود. تصویر تار نیمه شب ها، من و علی و حسین پشت در خانه انصار،… تقاضای بیعت، انکار مردم: »دیر آمده اید. ما با ابوبکر بیعت کرده ایم!!« و گریه های شبانه علی… همه چیز بی رنگ می شود. به بی رنگی تابوتی که فضّه از آن سخن گفته بود. به بی رنگی مزاری که علی برایم خواهد ساخت… علی!… چه لرزش عجیبی در بازوانش افتاده!… آه!… چقدر پیر می شود!…
درست مثل روزی که سلمان را به دنبال من فرستاد. روزی که سلمان خود را بر زمین انداخت و ملتمسانه اشک ریخت: »خانم! علی فرموده به خانه برگردید و در حقّ این مردم گستاخ، نفرین نکنید!«
گفتم: »سلمان! اینان قصد جان علی را دارند و من در شهادت مولایم علی، طاقت صبر ندارم. صبرم تمام شده بگذار کنار قبر پدرم بر درگاه خدا ناله سر دهم…« سلمان به ناله درآمد: »بی بی! ای دختر پیغمبر(ص)! خواهش می کنم. علی(ع) فرموده دو طرف مدینه به شیون نشسته. الآن است که زمین اهل خود را در کام مرگ فرو کشد،… نفرین نکنید!… به خانه برگردید!… علی فرموده…«
آه!… چقدر پهلویم تیر می کشد! چه درد شدیدی بازوانم را می فشارد… آه!… چه درد عمیقی!
کم کم تصویرهای نیم مرده دیوار، محو می شوند. کمرنگ، بی رنگ… شاید هم این پلکهای بی جان من است که کم کم بر هم قفل می شود. موعود من! این دیوار را روز رسیدنت، ببوس و بر پای آن سجده کن! این دیوار مرز جدایی حقّ و باطل است. این طرف حقیقت مطلق، غربت سیّدانه محمّدی و آن سو فراموشخانه سقیفه!…
این دیوار تکیه گاه همیشه ات خواهد بود. اگر روزی دلت برای من تنگ شد؛ اگر روزگاری دلت هوای مدینه را کرد، پای همین دیوار، به نمازی عاشقانه بایست.
محصول اشکهای شبانه ام! دردی که اینک در جانم پیچیده، مرا بر آن می دارد که به زخمهای آینده تو بیندیشم. به صورت سیّدانه ای که سالیانی دراز، از غیبتی غریبانه سیلی خواهد خورد. به گونه های مقدّسی که از رنج زمانه، به کبودی خواهد نشست. به شانه های استواری که زیر توفان حوادث می بایست چون کوههای مدینه بایستد و کبودی خویش را از عالم مخفی بدارد! به پهلوهای پر دردی که… آری، سرمایه امیدواران! تمام دردها و ملامتها را به جان کشیدم تا گوشه ای از مظلومیت و بی پناهی تو را در فرداهایی دور، تجربه کرده باشم. تا هرگاه تمام غمهای عالم بر دلت هجوم آورد؛ پای این دیوار، اندکی درنگ نمایی و به یاد آوری که مادر پهلو شکسته ات، چشم به راه آمدنت بوده و هست. تصویرهای آخرین دیوار محو می شوند. کمرنگ، بی رنگ… گویی لحظه موعود فرا رسیده. سلام بر تو ای فرشته حقیقت! ای ملک الموت!… پلکهایم سنگین می شود. و ناگاه سرخی جاویدی بر دیوار می نشیند. سرخی خون پهلویم. خونی که بر میخ درشکفته شد. آخرین نگاههای مادرت بر دیوار حلقه می شود. پس از روزها خیره ماندن، اکنون راز خون محسن را بر دیوار می خوانم: »این الطالب بذحول الانبیاء و ابناء الانبیاء…«.
موعود من!… چه آسان بازو گسترده ای!… دیگر دردی حس نمی کنم! چه پرواز دلنشینی! پهلو، بازوان، صورت کبود… همه را در خانه مقابل آن دیوار تار، جا گذاشته ام. گذاشته ام برای مزاری بی نشان!… حالا رها از همه چیز در آسمان گسترده ملکوت، تو را می خوانم. تو را و فردای بلندی را که در انتظار توست. فردای سبز ظهورت را. تو می آیی. می دانم که می آیی.

محبوبه زارع

پاسخ دهید